حضور در دایره ی بزرگ
در
ناپیداترین خواهش قدیم
بر ناکجای بلندترین فلات زمین
در صبحی بی تاریخ
حضور در دایره ی بزرگ
در
ناپیداترین خواهش قدیم
بر ناکجای بلندترین فلات زمین
در صبحی بی تاریخ
ناباورانه
آرزوهای بی رونقی را بر سر و دوشت تعویذ می کنند
ناباورانه
چیزهایی را به چیزهایی مانند می کنند
چیزهایی را از چیزهایی می کاهند
چیزهایی را به چیزهایی می افزایند
چیزهایی را بر چیزهایی بخش می کنند
ناباورانه
امیدهای کلان کهنه ی شان را
پیش پایت جفت می کنند
ستار ه ی قطبی
بر انگشترش می درخشید
و از کهکشان ها ی دور
می آمد
از چرخش های جاودانه و
از تصادف های
یک در میلیارد
از ابر گازهای سوزان
از دشت گدازه
بی که سر سام گرفته باشد
بی که زخم برداشته باشد
بی که تاولی بر رو
بی که آبله ای بر پا
از فروغ و
از تاریکی
-تو در کشامدن پیوسته ی
کهکشان ها
به کدام سو
کشیده می شوی
تو در غیو کشان شهاب ها
کدام واژه را
فریاد می زنی
بر ماه
تصویر چه کسی را
کشیده اند
ستاره گان
سرشک
کدام خدای تبعید گشته اند
از صبح تاغروب
در کلاس
شانه به شانه ی آموزگار
مردی گام می زد
که الگوی نقاشی بچه ها
می شد
که معنای ناگزیر
هر جمله ای بود
مردی
که با فنیقی ها
پارو کشیده بود
و همراه
عرب های بیابانی
هزاران فرسنگ
بر ماسه های روان
راه سپرده بود
کاهنی
که از رصدخانه های سومر می آمد
- این کیش پدران ماست
و مردی که
مشق همیشه و هماره ی ما
بود
و از در هم پیچ
کهکشان های دور
می آمد
هر روز غروب
پشت پنجره های رنگ زده
سر میدان
زیر گرفته می شد
هر روز صبح
پیش از زنگ مدرسه
بی جان
گوشه ی پیاده رو
پیدا می شد
ظهر
از ناسزای پدرها
سرخ می شد
و او
که جا پایش
بر سنگ
ستاره گان
دور
می درخشید
در خیابان های شهر
گم می شد
- آیا تواز
سوراخ های
کف بهشت
پایین افتاده ای
آزادخان
اسب سپید و
سگ سپیدش را
به روزهای آزمند زندگیش بخشید
خان درهای سرایش را گشود
و سرای بزرگ خان
گذری شد از این برزن به آن برزن
پسران کوچک خان
کنار گذر
با چشم هایی به رنگ آسمان خوابیدند
و زن خان هربار گریست
پشت دری بسته در
راهروی باریک
با دیوارهای رو در رو
یا
دیوارهای رو به رو
تنگنایی است یا فراخی یی
آمدنی است یا رفتنی
جسارتی است یا هراسی
پاسخی یا پرسشی
شکایتی یا رسالتی
سخن از برهان قاطع قومی است
در روزگاری دور
و کج کاردهایی برا
بر سینی آسمان
این جا
پشت دری بسته در
راهروی تنگ
با سقفی کوتاه
زانوهای خمیده و
دستان خسته
دیو نشست
و قطره اشکی شاید
از چشم های کم سویش
در دهان خاک افتاد
- پس دیوزاده در این جهان چه خواهد کرد
صورت تراشیده
سرآستین های بالا زده
و کفش های نوت هنوز
در مشقت مشق ما
با نسیم می جنبند
پیدایی و ناپیدایی
آن سنگ
اندوه و شادمانی آن قوم را
نشانه گذاشت
تا روزی مردمانی دیگر
سنگ را ستاره ای ناچیز
از کهکشانی خرد دانستند
و قوم را اندوهی فرا گرفت
سنگین تر و کلان تر از
همه ی سنگ ها
و شکی و شرمی چنان عظیم
که تنها پیدایی نا به گاه و
سوختن دیرگاه همان سنگ
توانست بر آن نشانه بگذارد
بلند و
شمرده و روشن
با واژه هایی که
واژه های او نیستند
در حضرتی که حضورش را
پاسخ هایش توجیه می کنند
پاسخ می گوید